الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)

21

تفسير مجمع البيان (فارسى)

را دزديده باشم اگر تو از طرف خدا رسالتى داشته باشى ، ديگرى گفت : مگر خداوند عاجز بوده است كسى غير از تو را برسالت فرستد ، سوّمى گفت : به خدا سوگند پس از اين جلسه ديگر هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت ، اگر تو همانگونه كه مىگويى پيامبر هستى از آن مهمتر مىباشى كه سخنت رد شود ، و اگر به خدا نسبت دروغ مىدهى شايسته نيست كه من بعد از اين با تو سخن بگويم . حضرت را مسخره كردند ، و در ميان قوم خود گفتگوهايى كه با حضرت نموده بودند افشاء ساختند ، و سر راه حضرتش در دو صف كمين كردند ، و بهنگامى كه رسول خدا ( ص ) از ميان دو صف آنان رد مىشدند حضرتش را مورد حمله قرار دادند ، و با سنگ به پاهاى حضرت مىزدند بطورى كه پاهاى حضرت خون آلود شد ، اما حضرت از ميان آنان نجات يافت در حالى كه خون از پاهايش مىريخت و با همين حالت خسته و ناراحت وارد باغى از باغهاى آنان شده زير سايهء يكى از درختان خرما نشست . در همين هنگام حضرت متوجّه شد كه اين باغ مربوط به عتبة بن ربيعة و شيبة بن ربيعه است ، وقتى حضرت آنان را در باغ ديد از وجود آنان ناراحت شد ، زيرا از دشمنى آنان با خدا و رسول به خوبى آگاه بود . عتبه و شيبه كه حضرت را ديدند غلام خود را كه نامش عداس بود با مقدارى انگور خدمت حضرت فرستادند ، اين غلام مسيحى و اهل نينوا بود ، همين كه اين غلام خدمت حضرت رسيد حضرت از او پرسيد : از چه سرزمينى هستى ؟ غلام گفت : من از سرزمين نينوى هستم ، حضرت فرمود : از شهر بندهء صالح يونس بن متى هستى ؟ عداس پرسيد تو از يونس بن متى چه اطلاعى دارى ؟ حضرت فرمود : من پيامبر خدا هستم ، و خداوند از حال يونس بن متى به من خبر داده است ، پس از آنكه حضرت از حال يونس بن متى آنچه را كه بر او وحى